فصل چهاردهم
نظري به پيشرفت علمي و فكري در نيمهٴ دوم سدهٴ دوازدهم
الف. مقدمه
نيمهٴ دوم سدهٴ دوازدهم، اساساً شبيه نيمهٴ اول بود، كه عصر انتقال بهشمار ميرفت. اگر سه جريان اصلي تمدن باختري را در نظر بگيريم ــ اسلام، يهود، و مسيحيت ــ درمييابيم كه داراي اهميت يكساني هستند، يا هيچكدام به صورتي كه اسلام پيش از سدهٴ دوازدهم داشت، چندان مزيتي بر ديگران ندارد، تا نتوان برتري آن را انكار كرد. كوششهاي مسيحيان عظيم بود؛ با اين حال، دو رهبر عمده يكي مسلمان و يكي يهودي بودند.
عنوان اين كتاب تناسب خاصي دارد: عصر ژرار كرمونائي، ابنرشد، و ابنميمون. بزرگترين رهبران دو تن اخير بودند، كه هر دو كاملاً عصر مورد بحث را دربر ميگيرند. ابنرشد در 1126، زاده شد و در 1198، درگذشت؛ ابنميمون در 1135، زاده شد و در 1204، درگذشت. قهرمان سوم، يعني ژرار كرمونائي اندكي، متقدمتر بود (1114 ـ 1187). او معرف قلمرو مسيحيت است ــ مترقيترين بخش آن، يعني مسيحيت غربي ــ و اين مطلب را بهخاطرمان ميآورد كه اين ترقي تا حدود زيادي ناشي از بهرهبرداري هوشمندانه از محصول فرهنگ اسلامي بود. چون ژرار خلاق نبود، بلكه فقط از عربي به لاتيني ترجمه ميكرد. با اين همه، شايد او بزرگترين مترجم همهٴ اعصار بود، چون هرگز كسي چنان تودهٴ عظيمي از معارف بيگانه را بهقوم خويش منتقل نكرده بود، و كاملاً شايستهٴ آن است كه نامش در عنوان كتاب ما قرار گيرد. او مظهري است از مسيحيت آن عصر، و وابستگي آن به مآخذ عربي، به صورتي كه اميدواريم بتوانيم آن را نشان دهيم. ازاين رو، نام او را نخست، آوردهايم كه او سالدارترين آن سه تن بود، پيش از دو تن ديگر آمد، و پيش از آنان درگذشت.
ژرار فقط انتقالدهنده بود. از سوي ديگر، ابنرشد و ابنميمون داراي ذهنهاي خلاق ممتازي بودند ــ و اين بدان معني است كه شهرآشوب بودند. چون چنين ذهني بدون برهم زدن تعادل